داستانک برای مسابقه سایت تار-مینیاتور
نام داستانک : در پلیدی
نویسنده: کیا طهوری(نشانه کاربری:PHoBiA)
به نام او
شُک
اسم من شايان است. الان پنچ سال است كه از اين داستاني كه براتون ميخواهم تعريف كنم میگذره. اون موقع من 17 سالم بود و تازه پيشدانشگاهي رو شروع كرده بودم و مثل بقيه ساعت 7 تا 3 مدرسه میرفتم و بعدش هم مياومدم خونه استراحت میكردم و دوباره درس و... خلاصه يك زندگي عادي كه همه مردم دارن تا اين كه اون اتفاق افتاد.
يك روز ساعت 3 كه از مدرسه رسيدم خونه و از آسانسور پياده شدم يك صداي داد و فريادي از طبقه بالا شنيدم انگار كه يكي كمك ميخواست ولي ديگه اميدي نداشت. خونه ما طبقه سوم بود واسه همين من از پله ها رفتم بالا ببينم چه خبره كه ديدم درب واحد شماره 12 جایی كه مژگان، عشق من زندگي ميكنه از جا دراومده و شكسته. يك لحظه شكه شدم و از ترس سر جام ايستاده بودم و نميتونستم حركت كنم تا اينكه صدای فرياد دختري منو دوباره از جام تكون داد. بله اين صداي مژگان بود كه جيغ ميكشيد و كمك مي خواست ولي من همچنان سر جام ايستاده بودم و نميدونستم بايد چي كار كنم تا اينكه بالاخره تصميم گرفتم برم تو و به عشقم كه به شدت جيغ ميزد كمك كنم. ميدونين همه اين اتفاقات تو 2 دقيقه افتاد يعني از وقتي كه من از پلهها بالا رفتم تا بخوام وارد خونه مژگان ايناشم.
وقتي وارد شدم با منظرهاي روبرو شدم كه تو هيچ فيلمي نديده بودم! اول پدر مژگانو ديدم كه با صورت چاك خورده و خوني افتاده بود رو زمين بعد مادر مژگان رو ديدم انگار داشته از خواهر كوچيك مژگان حمايت ميكرده چون دقيقا جلوي جنازه مرجان كه فقط 10 سال داشت افتاده بود به نظر ميرسيد كه مادرش هم زخمهایی داره ولي مرجان از صورتش كه روي زمين افتاده بود معلوم بود كه از ترس مرده! ترس. با خودم فكر كردم چهجور ترسی میتونه آدم رو بكشه و كدوم انساني ميتونه باعث همچين جنايتي بشه. ديگه جرعت نداشتم جلوتر برم ميترسيدم جنازه مژگان رو هم ببينم و اين يعني كسي كه از همه بيشتر دوستش داشتم... ولي نه همين الان داشت جيغ ميكشيد ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم و داد زدم مژگـــــــــــــــــان...و در كمال تعجب من اون جوابم رو داد با صداي ضعيفي اسمم رو صدا كرد. خيالم راحت شد اون هنوز زنده بود، به سرعت به سمت اتاقش دويدم و وارد اونجا شدم اونو رو تخت ديدم و به طرفش رفتم و تا خواستم بهش دست بزنم به عقب پرت شدم! اصلا نفهميدم چي شد انگار يه جور سپر آتشين نامرعي منو به عقب هل داده بود مژگان رو ديدم كه بيهوش رو تخت افتاده بود ولي دوباره به طرفش نرفتم به چپ و راست نگاه كردم و اون موقع بود كه فهميدم مرجان واسه چي از ترس مرده!
ناطيش
چيزي كه جلو خودم ميديدم رو نميتونستم واسش اسمي بزارم. تركيبي از تاريكي، آتش و پليدي. چيزي كه از صورتش ميشه تشخيص داد دو تا چشم آتشين در سايهاي تيره، شايد اگه جلوتر ميرفتم ميتونستم جزئيات بيشتري رو تشخيص بدم ولي مگه ميشد من حتي نميتونستم پلك بزنم تا اينكه اون چيز خودش شروع به حرف زدن كرد و با صدایی فرا انساني كه خباثت ازش ميباريد گفت:سلام شايان!چرا قيافت اينطوريه فكر ميكردم قويتر از اينا باشي. ها ها ها. صداي قهقهش هنوز هم به خوبي همون روز تو سرمه و چيزي كه اون موقع فكر ميكردم اين بود كه اون منو ميشناسه! او چيه؟ خوده ترس!!؟ "داري به چي فكر ميكني انسان"، اين چيزي بود كه اون با صداي بلند و خبيثانهي خودش ناگهان گفت و من رو به شدت از جا پروند. او ادامه داد خب حالا واست میگم اينجا چه خبره اول از همه بايد بهت بگم كه اسم من ناطيش است و اينكه من يک نيروی پليدم در اصل قويترين شون. ها ها ها. اين دوست ترسوت هم حالش خوبه اگه ميبيني هنوز زندس واسه اينه كه من بهش احتياج داشتم.
من كه كم كم داشتم به حالت عادي بر میگشتم با صداي ضعيفي پرسيدم با ما چيكار داري و اون جواب داد. تو انسان نيرویی در بدن خودت داري كه من به اون احتياج دارم يعني من اون نيرو رو در تو تقويت ميكنم و تو هم هركاري كه من ميگم با اون نيرو انجام ميدي اين دختره هم مثل يك گروگان در اختيار منه تا تو كاراتو درست انجام بدي البته نه اين كه پيش من باشه در اصل پيشه خودته ولي من حواسم به هر دوتون هست. من خواستم چيزي بگم ولي اون نگذاشت و گفت: ببين هيچ حق انتخاب ندارين بايد با من بياين يا بميرين!
اينطوري بود كه من به نيروهاي پليد پيوستم و حاضر شدم به خاطر عشقم دستوراتشونو انجام بدم.
در پليدي
ناطيش مارو به يك لايه ديگهاي از جهان برد لايهاي كه همه در آنجا پليد بودند از نيرو گرفته تا جانوراني كه من تا اون موقع نديده بودم. بعد از اينكه ما رو به اونجا برد مكاني رو مثل 1 اتاق به ما يعني من و مژگان دادند تا با هم باشيم.
بعد از اينكه مژگان بهوش اومد و از تصميم من با خبر شد اصلا ناراحت نشد من حتي بهش پيشنهاد دادم كه به 1 طريقي اونو از اينجا خارج كنيم و اون پيشه بقيه خويشاوندانش برگرده ولي اون گفت كه من الان فقط تو رو دارم و ميخوام پيش تو باشم.
من هر روز به شدت تحت تمرينات بدني و رزمي قرار مي گرفتم و بعد از مدتي كلاسهاي شمشير زني هم شروع شد و من بعد از 3 ماه تميرناته فشردهی روزانه به يك شمشير زن حرفهاي تبديل شده بودم و آخرين قسمته تمريناتم رو خوده ناطيش قرار بود بهم آموزش بده روزي كه براي بار اول به جایی كه اون هميشه اونجا بود رفتم، ناطيش به من گفت: خب شايان حالا به قسمتي میرسيم كه مورده علاقه منه! يادته اون روزي كه اون جنايت شيرين رو در خونه دوست دخترت انجام دادم بهت چي گفتم؟ از نيرویی قوي حرف زدم كه درون تو هست و من بايد در 2 هفته اينو در درون بدن تو تقويت كنم و اونو تحت كنترل تو درارم تا از اون لحظه به بعد ماموريتهات شروع شه. ناطيش در مدت دو هفته بدترين چيزهارو در حين آموزش به من نشون داد تا منو هم مثل خودشون پليد كنه و از انسانيت دور كنه. از وقتي كه ماموريتهاي من شروع شد من فقط هفتهاي 2 بار مژگان رو میديدم و اون هر روز افسردهتر میشد.
و ماموريت هاي من چيزي نبود جز قتل! بله قتل انسانها، نيروها، و حيوانات پاک، كساني كه در برابر پليدي میايستادند و من هنگام كشتن اونها چيزي جز زندگي مژگان رو نمیديدم نيروي عجيبه من يك نيروي تركيبيه كه من ميتونم توسط اون يک نيروي الكتريكي كه سرچشمهاش در درون بدن منه رو با شمشير تركيب كنم و اونا رو(من در هر دستم يک شمشير دارم) به كشندهترين سلاحهاي دنيا تبديل كنم. من روز به روز قويتر ميشدم و كساني كه جلو قرار ميگرفتند هم قوي ميشدند ولي چيزي در اين وسط اشتباه بود و اون اين بود كه من روز به روز بيشتر در پليدي فرو ميرفتم. يک روز كه براي كشتن 1 نيروی پاكی اعزام شده بودم و براي استراحت در غاری در كوههای مغولستان آتيش درست كرده بودم احساس كردم كه نيرویی عظيم از پشت به من نزديک میشه به سرعت برگشتم و شمشير هامو دقيقا در جایی فرو كردم كه میدونستم نقطه انرژیشونه ولی آب از آب تكون نخورد اون نيرو منو به عقب هل داد و به من نگاه كرد. بله اون بسيار نورانی بود و بسيار قدرتمندسپس با صدایی رسا و ژرف شروع به صحبت كرد و گفت: سلام بر تو شايان اي مبارز عشق، تو قدرتمندی ولي هنوز آنقدر قدرت نداري كه با حمله به نقطه انرژي من حتي كمي به من صدمه بزني. من كه ديگه از هيچي نميترسيدم جلو رفتم و گفتم تو كي هستي و اون جواب داد اسم من "هتشرف (تلفظ:Het-Sheref)" است و من سردسته نيروهاي پاكي هستم. اين رو كه گفت انگار آب يخي رو ريختن رو من! او قويترين نيروي موجود در جهان بود و حتي از ناطيش هم قويتر پس من هيچ شانسي براي زنده موندن نداشتم ولي اون ادامه داد: شايان تو تاحالا بسياري از ياران من رو كشتي البته ميدونم كه تحت فشار اين كارو كردي من ميتونم بهت كمك كنم و تو رو از اونجاي كثيف بيرون بيارم فقط بايد خودت بخواي. ولي قدرت پليدي كه در من نفوذ كرده بود اجازه شنيدن حرفهاي اونو به من نداد و من اصل و عمق حرفهاي اونو درك نكردم و فكر كردم كه داره حيلهاي به كار میبره واسه همين داد زدم و گفتم: برو گمشو من بخاطر مژگان هر كاري ميكنم حتي كشتن تو و به سمتش حملهور شدم ولي اون غيب شد و همونطور كه من نميتونستم اونو ببينم گفت: تو بالاخره روزي بهخاطر مژگان به سمت ما مياي ولي من نميدونم اون روز كي ميرسه و ديگر صدايش نيامد و من از غار به سرعت بيرون رفتم.
تصميم
طي 1 سال آينده من همچنان قويتر ميشدم و قتلها و جنايات بيشتري مرتكب ميشدم تا جايي كه در بين نيروهاي پليد رتبه چهارم قدرت رو بدست آوردم و فقط ناطيش و 2 نفر از استادان پليدي ديگر از من قويتر بودند.
روزي من به محل ناطيش احضار شدم و در اونجا ناطيش به من گفت: شايان حالا تو ديگه يك انسان نيستی بلكه يك جنايتكاري و از دست تو همه چيز برمياد! اين ماموريتي كه الان بهت ميدم رو اگه انجام بدي در پليدي از اون 2 استاد ديگر هم جلو ميزني ها ها ها. به محله "موود" برو و در بزرگترين خونهی اونجا كسي هست كه تو بايد اون رو از بين ببري بعد از اين كار تو دست راست من خواهي بود.ها ها ها
من از اونجا بيرون رفتم و به محله موود فكر كردم اين محله در همين لايه از جهان قرار داشت پس كسي كه من بايد از بين ميبردم يا خودش از نيروهاي خودي بود يا اينكه يك اسير! وقتي كه به محله موود رسيدم بزرگترين خانه بسيار مشخص بود. وارد آن شدم و همه جاشو گشتم و در طبقه بالا در يكي از اتاقها وجود كسي رو تشخيص دادم. شمشيرهام رو بيرون كشيدم و نيروي خودم رو با اونا تركيب كردم و در اتاق رو شكوندم و وارد شدم ولي به محض ورودم به اتاق هر دو شمشير از دستم افتاد و من روي زانو به زمين افتادم. كسي كه بايد ميكشتم تا به مقام دوم قدرت برسم كسي بود كه قدرت كشتنش رو نداشتم. بله اون مژگان بود كه دست و پا بسته با دهني بسته روي يك صندلي نشسته بود و به من نگاه میكرد! من حتي نمیتونستم از جام بلندشم تا اونو آزاد كنم و فقط به كاري كه ناطيش به من سپرده بود فكر ميكردم اون از مژگان استفاده كرده بود تا منو مجبور به كاراش كنه و وقتي كه حس كرد من انقدر پليد شدم كه مژگان ديگه برام اهميتي نداره خواست كه اونو با دستاي خودم بكشم، ولي اشتباه ميكرد و من قدرت اين كارو نداشتم. بله مژگان تنها نقطه ضعف من بود. در همين فكر بودم كه ياد يك اسم افتادم و زير زبون اونو صدا كردم و گفتم هتشرف.
چند ثانيه بعد اون ظاهر شد و به محض ورودش جايي كه قبلا در بود رو سپري نوراني پر كرد همچنين بندهاي مژگان باز شد و اون پيش من دويد و منو از زمين بلند كرد.
من به هتشرف نگاه كردم و اون گفت: ديدي شايان كه پيشبيني من درست بود تو بالاخره به خاطر عشقت، مژگان، به سمت ما برگشتي البته اينو من در قلبت ميخونم نه در صورتت. ماموريت تو از همين الان شروع ميشه. بله به سمت محل ناطيش برو و اونو بكش و در بين راه هركسي كه جلوت بود رو هم از پا دربيار، اونها نيروهاي پليدند. نفس مژگان از شنيدن اين حرف در قفسه سينهاش حبس شد و گفت: نه من اجازه نميدم اگر قدرت هيچكي اينجا به شايان نرسه ولي ناطيش اونو نابود ميكنه و به گريه افتاد و در همون حين گفت من اجازه نميدم. هتشرف به مژگان نزديك شد و گفت: دخترم تو عمق موضوع رو درك نمیكني اين تصميميه كه در قلب خوده شايانه، نه دستور من و من فقط اونو به صورت رسمي بيان كردم. شايان برو و ماموريتت رو انجام بده من مژگان رو با خودم ميبرم تا ناطيش نتونه عليه تو از اون استفاده كنه. و دست مژگان رو گرفت و هر دوشون ناپديد شدن.
بله من تصميم رو قبل از صدا كردن هتشرف گرفته بودم در اين 3 سال ناطيش منو مجبور به هركاري كرده بود و حالا من بايد انتقامم رو ميگرفتم ديگه مژگاني نبود كه اون ازش استفاده كنه و فقط من و اون بوديم كه براي مرگ طرف مقابل بايد ميجنگيديم.
مرگ
به محضي كه از در اون ساختمون بزرگ خارج شدم جلوي خودم يك نيروي پليد رو ديدم كه داشت از اونجا رد ميشد و در عرض 5 ثانيه چيزي جز خاكستر ازش به جا نموند. كساني كه اون صحنه رو ديدن به من حمله كردن و فقط يك نفر بود كه به سرعت به سمت محل ناطيش فرار كرد من هر كسي كه جلوم قرار ميگرفت رو سريع ميكشتم و به سمت محل ناطيش مي رفتم. وقتي به اونجا رسيدم يگاني از نيروها پليدي آنجا منتظر من بودند و مانع ورود من شدند جنگي بين ما در گرفت كه 10 دقيقه طول كشيد تا من بتونم همشون رو از بين ببرم و وقتي كه بالاخره آخرين نفرو كشتم فرماندشون جلو اومد. من اون رو ميشناختم اون يكي از دو استاد برتر بود.
5 دقيقه بعد من با زخمي روي دست چپم روي زمين افتادم ولي اون استاد ديگر وجود نداشت و ناطيش فرود خاكستر هاي اونو ديد و بعد به من نگاه كرد.
من بلند شدم به نظر نمياومد كه ديگه بتونم از شمشير دست چپم استفاده كنم واسه همين اونو غلاف كردم. همون موقع ناطيش گفت: انسان، انسان، هاهاها شما هيچ وقت حماقت خودتونو از دست نميدين تو اون دختره رو به قدرت ترجيح دادي!!!؟ عجب احمقي هستي شايان. البته اگه ميدونستم اونو كجا قايم كردي همين الان جلوي چشمات ميكشتمش ولي فعلا كاره مهمتري دارم و اون كشتنه توه.
جنگ ما شروع شد من با يك شمشير و نيروي تركيبي خودم ميجنگيدم و اون هم با تركيب آتش، سايه و پليدي! جنگ طولاني بود و من به خاطر جنگهاي قبليم بسيار خسته شده بودم طوري كه با يك حواس پرتي شمشير از دستم جدا شد و 20-30 متر اون ورتر افتاد. بله من جنگ رو باخته بودم چون ديگه سلاحم رو از دست داده بودم و نيروي من بدون شمشير خارج نميشد. ناطيش قهقهی بلندي سر داد و يك نيروي قوي به طرف من فرستاد كه به من خورد و من از سينه به زمين افتادم. بله حالا وقتش بود كه من هم موهبت خدا رو يعني مرگ بچشم ولي چه تلخ زيرا كه مژگان رو پيش خودم نداشتم. ياد مژگان منو به خاطراتم برد وقتي براي بار اول فهميد كه من با دو شمشير ميجنگم و گفت: شايان تو خيلي قوي شدي ولي مواظب باش كه هميشه يكي از شمشير هات پيش خودت باشه. اوه من چقدر حواس پرت بودم كه يادم رفته بود بعد از اينكه دست چپم زخمي شد شمشير دست چپم رو در غلافش گذاشتم. صداي ناطيش رو از بالاي سرم شنيدم كه گفت: خب شايان اين آخر كاره تو است حرف آخرت رو بزن. من به آرامي دستم رو به سمت شمشيرم بردم و همينطور كه برميگشتم اونو با سرعت بيرون كشيدم و به نقطه انرژي اون كه نزديك به جايي كه ناف انسانها قرار داره فرو كردم، من همه قدرت الكتريكيم رو از سرچشمهاش فرا خوندم و به ناطيش گفتم برو به درک و همه انرژيم رو در شمشير خالي كردم و به نقطه انرژي اون وارد كردم و در آخرين لحظه قبل از بيهوشيم اون رو ديدم كه به خاكستر تبديل شد.
بعد از اون من انسانی پاک خوانده می شدم ولی پلیدی همچنان بود...

